سلام. به انهایی که انتظار معجزه دارتد . به خود خدا می خواهم  شاد و خوب و ... بنویسم ولی نمی توانم ...پس بگذارید راحت باشم در این چند روزی که مهمانتان هستم ...


اين روزا اينقد ناراحتم كه اصلا و ابدا حس و حال هيچ كاري رو ندارم.


خيلي حرفها هست كه دلم ميخواد بزنم ولي قلبم چنان درد ميكنه


و روحم چنان زخم خوردست كه بعضي وقتا حس ميكنم حتي توانايي


نفس كشيدن رو هم ندارم.كاش هر چه زودتر اين روزا تموم شهEmoticon

ميخوام يه چيز دردناك رو تعريف كنم.چيزي كه تمام شادي هاي


زندگيمو از بيخ و بن به آتيش كشوند.چيزي كه چنان داغي رو قلبم


گذاشت كه واقعا بعد از مدتها هنوز هم هيچ چيز نميتونه اون طور كه بايد


و شايد خوشحالم كنه.نميدونم شايد زودرنجيها و رفتارهاي نا مناسبم به قول شما ها...


هم ناشي از همين درد بي مرهم زندگيم باشه.دردي كه حتي زمان


هم با تمام دانش پزشكيش هنوز نتونسته درمونش كنه.


مينويسم تموم اون لحظه ها رو مينويسم تا هميشه يادم باشه كه توي


وجودم دردی نهان است که کسی جزخدا که به من هدیه داده نمی داند پس بگذارید به اینجا پناه ببرم و جبران بی خوابی هام را بکنم ...سوخت بال پروازم و شکست قلم احساسم، نه توان پرکشیدن دارم و نه مجال نوشتن،

تا شاید اندکی کم شود از اندوه درون.

شبانه دلم تنگ است و سوی نگاهم غریبانه روشنای دیدگانی آشنا را می جوید و من گم

شدم در میان ابرهای خیال.